حرف های نگفته!!!
به نام او...
وبلاگ فردا آپ میشه...با فیلم شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
سلام دوستای عزیز...خوووبین؟؟
خیلی شرمندم به خاطر بدقولی ها و آپ نکردن ها...متاسفانه علاوه بر دانشگاه دلایلی دیگه برام به وجود اومده که براتون میگم...
من این وبلاگ رو از اول برای محسن نساخته بودم...یه وبلاگی بود که توش شعر مینوشتم..اسمش رو هم برای همین گذاشته بودم زندگی...بعد از یه مدت که واقعا طرفدار محسن شده بودم ...از شعر گفتن دوری کردم و وبلاگ رو اختصاص دادم به محسن...خداروشکر دوستای خیلی خیلی خوبی هم پیدا کردم..که هنوزم باهاشون در ارتباطم...البته از خیلی از اونها هم حسابی ضربه خوردم..بهترین شاهد هام هم تارا و پارمیدا عزیزم هستند...
نمونش کسی که ادعای دوستیش فقط و فقط از روی حرف بود...فکر کرده بود چون دنیای مجازیه و ما ۱ در ۹۰ امکانش هست همدیگر رو ببینیمم....گفت بذار کلی اذیتش کنم...به خاطر یه مسئله ای که به بچه ی ۲ ساله بگی خندش میگیره با من قهر کرد..به خاطر اینکه من توی وبم زودتر تولدی رو برپا کرده بودم....البته اقتضای سنش هم بود...من سر این مسئله خیلی داغون شدم..اون موقع به خاطر حس دوستی که داشتم و روی حرفش اعتماد کرده بودم...شب و روز خودم رو نفرین میکردم که چرا اینکارو کردم..اون دوست صمیمیشه ...باید اون زودتر میگرفت...بعد از چند ماه اومد سراغم...آشتی کرد...یه ۱۵ روزی خوب بود..دوباره سر مسئله ای که من هیچوقت نفهمیدم قهر کرد(البته میدونین مثلا ۱۶ سالش بود..اما واقعا بچه بود)از طریق تارا اومد آشتی و من باهاش شرط کردم که این بار آخره که باهات آشتی میکنم....کلی قسم خورد و حرفای مختلف زد...دوستیمون از سر گرفته شد...تا اینکه نزدیک به ۶ ماه ازش خبری نشد...حتی روز تولدم رو هم بهم تبریک نگفت...ولی دوستای دیگشو خوب یادش بود...البته من عقده ی تبریک ندارم...اینقدر دوستای خوبی مثل خیلی از شماها و دوستای دیگم که نمیشناسیدشون ،گل هستن و بودن که توی وبلاگاشون برام تولد گرفتن...حتی کسایی که من فکرشو نمیکردم
هروقت میرفتم وبلاگشون و میدیدم که برام تولد گرفتن ناخودآگاه اشکام سرازیر میشد...امسال یکی از بهترین تولدام رو داشتم...درسته که دقیقا مصادف شده بود با شب قدر..اما واقعا بهم خوش گذشت...رشته ی کلام از دست نره..این خانوم محترم بعد از ۶ ماه که پیداش شد به من گفت هنوز خیلی بچه ای
و من هم با گفتن چندتا جمله بهش ارتباطم رو قطع کردم...تارا میدونه...اینقدر ذوق داشتم که تارا اینشکلی شده بود
گفتم تارا باهاش قطعه ارتباط کردم...![]()
حالا از اینا بگذریم...
روزای خوبی رو داشتم..تا اینکه اگه یادتون باشه وبلاگم رو مسدود کردن...و من به خاطرش کلی اعصابم داغون بود...خیلی از دوستای مهربونم با من همراهی کردن و برای مدیر بلاگفا ایمیل زدن..اما متاسفانه هیچ فایده ای نداشت...منم گفتم حاالا که میخوام وبلاگ نویسی رو ادامه بدم..بذار وبلاگم مختص محسن باشه....که این وبلاگم رو درست کردم...درکنار هم تولد یکسالگیش رو هم جشن گرفتیم...
اما حالا روش کار من عوض شده...رفتار محسن باعث شده که من دیگه مثل قدیم طرفدارش نباشم...دیگه برای پخش فیلماش ذوق ندارم...برای مصاحبه هاش توی مجلات احساسی ندارم...
همتون میدونین که دوستای گلمون(که من واقعا این یه سالی که باهاشون بودم کلی ازشون خاطره دارم)پارمیدا و تبسم نازنین....برای مدتی کارشون رو ادامه نمیدن....
من هم دیگه حوصله ای برای این کار ندارم...نمیدونم اونا که بودن یه احساس خوبی داشتم....احساس یه پشتوانه ی محکم..اما الان...![]()
بعضیاتون میاین و نمیدونم روی چه احساسی بهم میگین با من قهری؟؟؟
و من هردفعه این شکلی میشم
آخه شماها برای چی این حرفو میزنییییییییییییییییییییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به خدا من گرفتارم...درس...کار ...زندگی
مخصوصا که از ترم دیگه اصلا فکر نکنم مثل الان باشم...وقتم خیلی پر میشه![]()
حالا..!!!
به خاطر روزای قشنگی که به خیلی از شما ها داشتم...به خاطر حرمت دوستیامون و به خاطر قولی که همیشه به خودم داده بودم که اونم طرفداری تا همیشه از محسن بود...این وب همیشه به امید خدا پابرجاست...فقط شیوه ی مدیرش کمی فرق میکنه![]()
از این به بعد من آپ که کردم کسی رو خبر نمیکنم....البته اینو بگم..آپ من بستگی داره که خبری از محسن باشه یا نه...اگه کسی واقعا طرفدار من باشه...مثلا آخره هفته ها که میاد نت بیاد به منم سر بزنه..یا آپم یا نه دیگه
..شایدم به چندتا از وبای معروف سر بزنم بگم آپم..که بقیه از اونجا بفهمن![]()
۲:شیوه ی رفتاری من با بعضی ها تغییر میکنه...امیدوارم همه اینو به خودشون نگیرن...اما فکر میکنم از اولش خیلی زیاده روی کردم توی محبتم...برای همین با اجازه یکم خشانت بد نیست
البته خشانت رو شوخی کردم...
قالب وبلاگ عوض شد...به مدت ۲ ماه...یعنی تا آخر ماه صفر...آهنگ وبلاگ هم برداشته شد...اونم به مدت دو ماه...
یه عکسم گذاشتم..از محسن که در مراسم ختم پدر جناب حمید خندان شرکت کرده..
از همینجا تولد دوست نازنینم....که خیلی دوسش دارم..رضوان گلم رو هم تبریک میگم...تولدش دقیقا مصادف شده با روز تاسوعا..برای همین الان تبریک گفتم
خب دیگه حرفی نیست جز اینکه ایام عزاداری امام حسین رو به همتون تسلیت میگم..امیدوارم توی مراسمی که شرکت میکنید اگر گوشه ای از دلتون منو یادتون اومد....برام دعا کنید....
بدونین همتون رو دوست دارم و به فکر همتون هستم![]()
![]()
![]()










